![]() |
![]() |
|
| روزهای خوب با تو بودن |
|
دلم تنگ گردیده برای زمزمه دوست داشتنهایت
دلم تنگ گردیده برای نگاههای افسونگرت در نگاهم عشق من همیشه با توست چه با من چه بی من اگر برایت عزیزم پنهان نکن احساست را عشقت را بخوان برایم نغمه های عاشقانه با صدای حزن انگیز پاییزی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 2:28 توسط میترا |
|
|
اشکهایم جاریست بر صورتم دستانم اشکهایم را پاک میکند اما کدامین اشک وکدامین دست یاد وخاطره تو را از ذهن وقلبم پاک خواهد کرد؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 2:14 توسط میترا |
|
|
مرا بخوان از تمام لبهای بسته مرا ببین از تمام چشمان بی سو ونابینای دلها
انگاه مرا خواهی یافت در اوج اشنایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم بهمن 1388ساعت 19:20 توسط میترا |
|
|
ای دل من انگاه که سپیده سر زد اگر می توانی سخن بگو
ای دل من همانا طلوع فجر است ایا ارامش شب ان اوازی را که صبح با ان قرین شد در ژرفای دلت باقی مانده است؟ همانا دل کبوتران است که در گوشه های دره به هر سو پر میکشند ایا بیم شبانگاه در بالهایت شهامتی باقی گذارده است که با ان پرواز کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 19:44 توسط میترا |
|
|
فکرم غنا یافته اما دلم خالی است جسمم فرتوت گردیده اما روحم بسان کودکیست بازیگوش
شاید در روزگار شباب دلم غنا یابد اما دعا میکنم پیر شوم ولحظه بازگشت من بسوی خدا فرا رسد فقط ان لحظه است که دلم غنا میابد از ازل اینجا بوده ام ................ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 17:25 توسط میترا |
|
|
سلام این پست مختص یک دوست عزیز هستش واین مطلب رو هم خودش برام فرستاده میخواستم از این طریق از این دوست مهربانم تشکر کنم ممنون ازهمه چیز
مراقب چشمانی باش که روزی از آنها قطره هایی از الماس بارید و زمین را خوشبخت کرد. آن چشمانی که نگاه گرم و پر معنایشان خاکستر غمهای دلی را زدود و یخهای کهنه ی خاطرات تلخ و خاکستری را بخار کرد. مراقب دستانی باش که گرمایشان آفتاب را شرمسار کرد. مراقب صدایی باش که یاد آور یک همراه همیشگی است و طنینش هر خاطر غم زده ای را امیدی تازه است. مراقب قلبی باش ... که با مهربانیش بهاران رنگ باخت و از حسادت گریست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 23:44 توسط میترا |
|
|
نگاه كن مرا مصاحب گنجشكهاي شاد مبين مرا معاشر گلبرگهاي ياس مدان
كه من در تمامي شب در ان كرانه دور ميان جنگل اتش ميان چشمه خون به زير بال هيولاي مرگ زيسته ام وتا سپيده صبح به سرنوشت سياه خود گريسته ام: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 21:22 توسط میترا |
|
|
هنگامي كه مقابل تو ايستادم همچو ن ايينه اي شفاف بودم با دقت به من نگريستي وچهره خود را در من ديدي
انگاه به من گفتي دوستت دارم ولي در حقيقت ذات خويش را در من پسنديدي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 21:16 توسط میترا |
|
|
عشق را بي پروا صداكردند
دل را با ريا رها كردند گفتند بس است عاشقي دل سپردن دلدادگي اما چه كسي فهميد گل سرخ تنها به عشق خارش زنده است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:41 توسط میترا |
|
|
روزي خواهم رفت توشه سفرم يك چمدان پر از رنگين كمان است
روزي خواهم رفت با نگاهي كه به افق خيره شده خواهم رفت نه از اين شهر وديار كه از اين دل بار سفر خواهم بست خواهم رفت تا شايد اوج گيرد پرنده كوچك خوشبختي من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 15:9 توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 |
|
RSS
|